یاس ...

يه روز يه باغبوني ، يه مرد آسموني
نهالي کاشت ميون باغچه مهربوني
مي گفت سفر که رفتم يه روز و روزگاري
اين بوته ياس من مي مونه يادگاري
هر روز غروب عطر ياس تو کوچهها ميپيچيد
ميون کوچه باغا ، بوي خدا مي پيچيد
اونايي که نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن که خوبي ياس ، باعث زشتيشونه
عابراي بياحساس پا گذاشتن روي ياس
ساقههاشو شکستن آدماي ناسپاس
ياس جوون برگ اون ، تکيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگهاي کاشت
هزار ساله کوچهها پر ميشه از عطر ياس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس ...
برای تو که معصومی و پاک و یادت همیشه در دلهای پاک جاری؛
تقدیم با چند قطره اشک...
+ نوشته شده در جمعه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:34 توسط امین
|