میلاد...


20سال پیش،توی همچین روزی من به دنیا اومدم...


انتها...


ذهنم

پر از ماهیهای شناوری است

که از گوشی می‌آیند

و از گوش دیگر نمی‌‌روند

سکون لجنزار افکار کهنه را امّا

... بدجور به هم می‌ریزند

آب را گل آلود نکنید

من هنوز باید فکر کنم

در افکار خودم غوطه میخورم

نه به فکر نجاتم

نه مرگ

نه رهایی

فقط شناورم

انگار آرام آرام در خودم و با خودم غرق میشوم

هه،چه انتهای با صلابتی...


کفشهایم کجاست ...


کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم




خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام


دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم



یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم



حرفهای قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم

آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم



پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم



داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم



دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم


( مهدي فرجي )

بازگشت...


برای من که همه ی راه ها را رفته ام،بازگشتی نیست...


منی که هیچ گاه وجود نداشته ام؛


منی که هیچ گاه نرفته ام.


اما بازگشت...


شاید راه جدیدی باشد..!




سلــــــــــــــــــــــــــــام به دوستای الاف و بیکار خودم توی نت

دوستایی که شاید خیلیاشون تنها دلخوشیشون همین نت باشه.

یه مدت به سرم زده بود نبودم.

الان هستم؟؟نمیدونم.

شاید مثلا چن ماه دیگه بیام بگم اون موقع که برگشتم به سرم زده بود برگشتم.

ولی فعلا که هستم یعنی هستم دیگه،غیر از این نمیتونه باشه.

شما اون زمان نبودی،این وب واسه خودش برو بیایی داشت.

میگی نه؟؟پستای قبلی رو ببین خودت می فهمی.

آقا،مخلص کلام.اینکه در اینجا رو به همه بازه...

همتونو بسی دوست دارم.

مخلص همتون.

امین،بی سرزمین تر از باد...