تنهایی...


ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم، یک یک باز"خیام"

ميلان كوندرا

20سال پیش،توی همچین روزی من به دنیا اومدم...

ذهنم
پر از ماهیهای شناوری است
که از گوشی میآیند
و از گوش دیگر نمیروند
سکون لجنزار افکار کهنه را امّا
... بدجور به هم میریزند
آب را گل آلود نکنید
من هنوز باید فکر کنم
در افکار خودم غوطه میخورم
نه به فکر نجاتم
نه مرگ
نه رهایی
فقط شناورم
انگار آرام آرام در خودم و با خودم غرق میشوم
هه،چه انتهای با صلابتی...

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز دربدر بشوم
خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو درد سر بشوم
حرفهای قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو ازین غریبه تر بشوم
( مهدي فرجي )
برای من که همه ی راه ها را رفته ام،بازگشتی نیست...
منی که هیچ گاه وجود نداشته ام؛
منی که هیچ گاه نرفته ام.
اما بازگشت...
شاید راه جدیدی باشد..!
سلــــــــــــــــــــــــــــام به دوستای الاف و بیکار خودم توی نت
دوستایی که شاید خیلیاشون تنها دلخوشیشون همین نت باشه.
یه مدت به سرم زده بود نبودم.
الان هستم؟؟نمیدونم.
شاید مثلا چن ماه دیگه بیام بگم اون موقع که برگشتم به سرم زده بود برگشتم.
ولی فعلا که هستم یعنی هستم دیگه،غیر از این نمیتونه باشه.
شما اون زمان نبودی،این وب واسه خودش برو بیایی داشت.
میگی نه؟؟پستای قبلی رو ببین خودت می فهمی.
آقا،مخلص کلام.اینکه در اینجا رو به همه بازه...
همتونو بسی دوست دارم.
مخلص همتون.
امین،بی سرزمین تر از باد...
سلام.آخرین سلام
راستش دیگه حوصله وبمو ندارم.یا بهتر بگم وقت ندارم.درس و این چیزا.
از همه دوستای خوبم که تو این مدت باهاشون آشنا شدم خدافظی میکنم.
خدافظی تلخیه.فقط دوس دارم حلالم کنید.
نمیدونم شایدم یه روز برگشتم.هیچی معلوم نیس.
دوستون دارم.
کامنتامو میخونم هنوز.شایدم سر زدم بهتون.
به خدا می سپرمتون.
خدا حافظ...

روزهای قبل از آنروزها
من برای تو ، شما بودم و
تو برای من ، تو
چه زجری کشیدیم که
شما ِ تو ، تو شود و
تو ِ من ، عزیزم ،
عزیزم
حالا دیگر نه تو هستی و
نه شما و
نه عزیزم ،
نه عزیزم؟
بگو
بگو چه صدایت کنم ؟
بگو چه صدایت کنم که با جانم جوابم دهی ؟
مرده شور کلمات را ببرند که
بودشان اعصاب سرویس می کند و
نبودشان ، دهن

يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدر جان؛ لطفا براي من بگين سياست يعني چي !؟
پدرش فکر مي کنه و مي گه : بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي.
من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم.
مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه.
کلفت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.
تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي.
داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است.
اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچيکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادر کوچيکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر کار مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه... مي ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و...؟؟؟!!! ؛ مي ره و سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه:
پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر،
ديشب فهميدم که سياست چي هست.
سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو مي ده، در حالي که جامعه به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه جامعه رو بيدار کنه، و نسل آينده داره توي کثافتي دست و پا مي زنه که جامعه با بي خيالي تمام مصلحت را بر اين ترجيح داده است...

يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه
يه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهايي که هر روز توي قلبش گُر مي گيرن
پر از خاکستر خواباي خوبي که هر شب تو نگاهِ اون مي ميرن
همين چند وقت پيش رؤياشو توي خيابون بي بهانه سر بريدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خيالش خط کشيدن
به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدايت، کافکا، فرخ زاد و مايکل
يه عکسِ خاتمي، چندتا مدونا، يه عکسِ تام کروز، يه عکسِ فيدل
همه ش دنبال قهرمان مي گرده، ميون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سياست بازا، پيرا و جوونا
نمي دونه که تنها توي آينه بايد دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهاني مي شه ساخت بي ظلم و برده
يه دختر تو تراس رو به رويي، شبا کنسرتِ فريادش به راهه
صداش مي گيره از بس غصه داره، نمي شه ديدش از بس شب سياهه
ولي زنگ صداش مي پيچه هر شب، تو شهري که چراغاش رنگ خونن
ديگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها مي ترسن سبز بمونن
مي خواد يادِ تموم شهر بمونه بهاري که يکي برگاشو دزديد
درختي که قرنطينه شد آخر، تو فصلي که زمين برعکس مي چرخيد
صداش لبريز حرفاي نگفته س، سرش لبريز صد آتشفشونه
يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه
۲۲ تیر ۱۳۹۰
زاد روزم است...
و بهترین فرصت برای سپاسگزاری از پروردگارم.
پروردگاری که بی هیچ منتی مرا آفرید و برایم از هیچ نعمتی دریغ نکرد.
اما من...
بارها و بارها با ندیدنش،به راحتی،منکر او شدم و او را آزردم.
اما امروز دیگر نه...
امروز می خواهم با تمام وجود،با تمام این جسم ۱۹ ساله ام فریاد بزنم؛
فریاد شکر...
دوستت دارم را می خواهم امروز فریاد بزنم خدایا
دوستت دارم خدای من...
یرای زاده شدنم نخست،از پدر و مادری مهربان و دلسوز
و در خانواده ای پاک؛
پروردگارا دوستت دارم...
برای قدرت اختیار و انتخابم،وبرای این عقل سلیم،
که لا اقل مرا از تنی چند متمایز کرده.
دوستت دارم خدای من...
برای نان،تن سالم و دوستانی خوب.
دوستت دارم خدایم...
برای...
هر چه که دارم...
سلام سلام
به همه دوستای ناز و خوبم
امیدوارم که حال همتون خوب باشه
تا الانم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین
خب همون طور که می دونین امروز یعنی ۲۲ تیر تولد منه
خیلی خوشحالم که شما رو تو وبلاگم می بینم
خیلی اهل ریخت و پاش کردن نیستم
همین که یه تبریک ساده و خودمونی به خودم بگم بسه واسم
هر کی هستی بدون که دوستت دارم

پـــــــــــــــــــدر همون کسیه
که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته
ولی بهت میگه به من تکیه کن
و تو انگار
کوه رو پشتت داری…
روز پدر و تولد حضرت علی رو به همه پدرای عزیز که پینه های دستشون شاهد خوبی واسه قلب پاک و بدون پینشونه تبریک میگم.
سلام بچه ها؛
امیدوارم که حالتون خوب باشه.
منو ببخشید بابت این که انقد دیر بهتون سر میزنم یا آپ می کنم.
راستش الانم خیلی خوابم میاد اما دلم نیومد امشب ننویسم.
امشب مهم ترین آرزوی من تحقق آرزوی شماهاست.
امیدوارم هر چی از خدا میخواین بهتون بده.
اما من ۳ تا آرزو دارم،واسشون یه آمین تو دلتون بگین.
خداکنه امشب همه بیمارا شفا بگیرن و تختای بیمارستان همه خالی بشن...
اگه کسی سفر کرده ای داره هر چی زودتر انتظارش تموم بشه؛
و این آخری که آرزوی همیشگیمه؛
از خدا آزادی مردم ایرانو میخوام،و واسشون روحی آزادی خواه رو آرزو میکنم.
آمین.
دوستون دارم...

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.
مادرم دیگه نمیدونم چی بگم که لایقت باشه.الهی قربونت برم من شاید نتونم هیچوقت محبتای تورو جبران کنم اما خوشحالم که ازم راضی هستی.این واسم یه دنیا می ارزه.خیلی وقتا شده که اذیتت کنم اما میدونم تو فقط واسم دعا کردی.از صمیم قلبم میگمدوست دارم مامان...
روز زن رو به همه خانوم های گرامی و محترم که توی این مملکت یه جورایی داره بهشون ظلم میشه تبریک میگم.خیلی از رویاهاتون کشته میشه،خیلی از حقوقتون پایمال میشه.خیلی کارا رو نمیتونین انجام بدین.فقط میتونم بگم متاسفم.
ولی بدونین یه روز خوب میاد...

اگر توانسته باشم درقلب یک انسان
پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم
زندگانی من پوچ نبوده است.
زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد
نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.
تنفر همان قدر خوب است که عشق
ودشمن همانقدر خوب است که دوست.
برای خودت زندگی کن
زندگانی را آنسان که خود می خواهی زندگی کن.
واز این رهگذر است که تو
باوفاترین دوست انسان خواهی بود.
من هر روز تغییر می کنم...
ودرهشتاد سالگی هم همچنان تجربه می آموزم
وتغییر می کنم.
کارهایی را که به انجام رسانده ام
دیگر به من ربطی ندارد
دیگر گذشته است.
من برای زندگی هنوز نقدینه های بسیاری
در اختیار دارم.
(جبران خلیل جبران)

سلام ای ناله بارون،
سلام ای چشمای گریون
سلام،روزای تلخ من
هنوزم دوسش دارم...
سلام ای بغض تو سینه
سلام ای آه آیینه
سلام،شب های دل کندن
هنوزم دوسش دارم...

تو هم ای خوب من،این نکته به تکرار بگو
این دلاویز ترین شعر جهان را،همه وقت
نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو!
"دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس؛
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو...
(فریدون مشیری)

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها زیر درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
هر شب صدای پای تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست . اما حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من . بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را . یکنفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ماه امشب
طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیگدار . امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

با صدای کوبیده شدن کفشای چند نفر به آسفالت داغ کوچه،ساعت 3 بعد از ظهر سه شنبه هفته قبل،اهل محل از خونه هاشون زدن بیرون.وقتی من اومدم دیدم که سهراب پسر اعظم خانوم داره به سرعت به سمت ته کوچه میره و سه نفرم دنبالشن.یکیشون ریشای بلندی داشت،یکیشونم قدش بلندتر از اون دو تا بود.پای سهراب توی جوی آب وسط کوچه سر خورد و افتاد.تا رفت دوباره بلند بشه اون سه تا بهش رسیدن و سهرابو حسابی کتک زدن.این بار اولی بود که یکی از بچه های محل با چندتا غریبه دعواش می شد و بقیه بچه هاازش طرفداری نمی کردن.انگار همه خشکشون زده بود.
سهراب بعد از مرگ پدرش همیشه خودشو از بقیه جدا میکرد.اصلا مث بقیه نبود.چندتا دوست مث خودش پیدا کرده بود و همش با اونا می پرید.یه جورایی تافته جدا بافته بود.
تا قبل از این حرفای خوبیم تو محل پشت سرش نمی زدن.می گفتن کلش بوی قورمه سبزی میده،هواییه،عقلش نمی رسه داره چیکار میکنه.
بیچاره اعظم خانوم.صدای جیغ و دادش گوش آدمو کر می کرد.زنا و مردای محل فقط نگاه می کردن و زهرا خانوم و خواهرشم اعظم خانومو دلداری می دادن.
از دماغ سهراب خون میومد.خیلی زدنش.سه تایی بلندش کردن و بردنش.این وسط توی سکوت خسته کننده کوچه فقط صدای آه و ناله و نفرینای اعظم خانوم شنیده میشد.تا اینکه صدای جعفر آقا بلند شد:« د آخه خواهر من،جای گریه و زاری باید بچتو ادب می کردی که لقمه بزرگتر از دهنش بر نداره.چطور کاری با بچه های ما ندارن؟چار تا بچه سوسول دور هم جمع شدن میخوان مملکتو عوض کنن،مگه الکیه آخه...»
اعظم خانوم بدون اینکه چیزی بگه،رفت تو خونه و درو بست.
چند دقیقه بعد،دیگه کسی تو کوچه نبود...
چند روز از اون قضیه گذشته.مادرم هر روز به اعظم خانوم سر می زنه.امروز می گفت:« طفلک اعظم خانوم مث دیوونه ها شده،یه تیکه پوست و استخون.حسین،به خدا اگه تو مث سهراب پسر اعظم خانوم بخوای دنبال این چیزا بری،همون روز به بابات میگم.»
این روزا یه حسی دارم.حوصله هیچ کسو ندارم.دیگه مث قبل با بچه های محل نمی پرم.یه جورایی ازشون خسته شدم.
چقد دلم واسه سهراب تنگ شده.با اینکه خیلی وقت بود دیگه باهام دوست نبود...
نمیدونم؛ خداکنه طاقت و تحمل مادرم از اعظم خانوم بیش تر باشه...

تو ،
مثل بوی بعد از بارش ِ
اولین باران شدید پاییزی می مانی
استشمام می شوی ،
من تو را نفس میکشم و می دانم
امشب
تمامم احساس خواهد بود ،
به خدا هیچکس بدون بوی باران نخواهد مرُد
تنها ، شاید ، چند شبی ، دلتنگ و بارانی باشد
پس هی نپرس آخرش چه می شود و به کجا می رسیم؟
عزیزم
من دوستت دارم ولی
هیچ نیازی به تو نخواهم داشت ،
من دروغ نمی گویم
فقط ، نیازمندت نیستم و دوستت دارم...
به خدا امروز
مشکل از آنجا آغاز می شود که ،
گدا می شویم و خود را
عاشق می نامیم ...

يه روز يه باغبوني ، يه مرد آسموني
نهالي کاشت ميون باغچه مهربوني
مي گفت سفر که رفتم يه روز و روزگاري
اين بوته ياس من مي مونه يادگاري
هر روز غروب عطر ياس تو کوچهها ميپيچيد
ميون کوچه باغا ، بوي خدا مي پيچيد
اونايي که نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن که خوبي ياس ، باعث زشتيشونه
عابراي بياحساس پا گذاشتن روي ياس
ساقههاشو شکستن آدماي ناسپاس
ياس جوون برگ اون ، تکيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگهاي کاشت
هزار ساله کوچهها پر ميشه از عطر ياس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس ...
برای تو که معصومی و پاک و یادت همیشه در دلهای پاک جاری؛
تقدیم با چند قطره اشک...

تمام شد
رفتی ...
با تو بودن اعتماد ميخواست و با من بودن لياقت
هيچ کداممان نداشتيم آنچه را که بايد...
برو با کسي که قلبت براي تپيدن اورا بهانه مي کند.
کسي که در وجود من تنها او را ميديدي
و من که رفته رفته براي خودم هم او شده بود...
تا به حال در و تخته اي اينچنين جور نديده بودم
دست مريزاد خدا.
گفتي باران شما را با هم ديده بود؛
و من لحظه اي به قداست باران شک کردم...
اما اين مثلث بُعد ديگري نيز داشت که از بالا ما را مي نگريست
و من امروز به راحتي مي توانم او را گواه دل پاکم قرار دهم.
اما تو چه؟؟و او؟ هه...
خدايا چکشت را با چند ميخ به من قرض مي دهي؟
مي خواهم تکه هاي در هم شکسته غرورم را به هم پيوند بزنم.مي شود باز؟؟
پس مي شود...

سالها پیش که کودک بودم؛
سر هر کوچه کسی بود
که چینی ها را بندمی زد با عشق
و من آنروز به خود می گفتم
آخر این هم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خبری ازاو نیست...
وزن میکنیم؛
پسته ، نان خشک ، سبزی قرمه
بادام ، نان سنگک ، زعفران
لواشک ، پفک ، گز
پولکی ، سوهان و کشک
کشک ، کشک ، کشک ...
تمام من را از بارت کم می کنیم ؛
وزن اصلی توشه ی بی من بودنت به دست می آید.
برو
برو و مطمئن باش اضافه بار نخواهی داشت ...
خوب می دانم،خوب میدانی؛
می روی و تمامت اینجا می ماند؛
می مانم و تمامم را می بری ...
سلام دوستای گلم.
من یه مدت دارم میرم مسافرت.
امیدوارم برگردم و دوباره بتونم باهاتون باشم.
نظر گذاشتن آزاده؛فقط یه سری چیزا رو رعایت کنین لطفا.مرسی.
دوستون دارم.
امین

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که درین مدتِ ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو بدر آی
که دم همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات باز آورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت
سلـــــــــــــــــــــــام.
یه سلام خوشکل به همه دوستای گل و ناز خودم.
خوبین؟
بابا عیدتون مبارک.
میبینم که همتون خودتونو خوشتیپ و خوشکل کردین.
عیده دیگه مگه چیه؟؟
نیگا این ماهیه چه شنگوله،خوشه واسه خودشا،حال میکنه.

سال ۸۹ که سال خوبی واسه من بود.
با اینکه اتفاقای بدی ام داشت اما اونارو هم به فال نیک میگیریم.
قرار بود همیشه پنجشنبه ها آپ کنم ولی نشد دیگه.
حالا به بزرگی خودتون ببخشین.
واستون بهترینا رو توی سال ۹۰ آرزو میکنم.
امیدوارم همتون مثل اینا شاد و شنگول باشین.
آخه نوروز تنها یادگار از ایران آریایی ماست.
قدرشو بدونیم و نذاریم کسی ازمون بگیردش.
راستی فرض کنید نوروز رو هم هدفمند میکردن.
بعد اونوقت فقط یه عده خاصی حق داشتن نوروز داشته باشن.
به جان خودم از اینا بعید نیست.
می کنن این کارو.
بد نیست توی این روزای آخر سال یاد و خاطره شهدای این آب و خاک رو زنده
کنیم.
از ۳۵۰۰ سال پیش تا همین جنگ تحمیلی.
کسانی که تا آخرین قطره خونشون جنگیدن تا قطره ای از دریای بیکران ایران
کم نشه.
این گل رز تقدیم به همه شهدای این مرز و بوم

امیدوارم تعطیلات نوروزی خوبی رو پشت سر بذارین.
به عنوان یه داداش کوچیکتر ازتون میخوام که توی سال جدید کینه ها رو کنار
بذارین و باهم دوست باشین.مث اینا،نیگا
یا اینا

خب یه خورده طولانی شد ولی خب عیده دیگه مگه چیه؟؟
راستی تو قسمت نظرات بهم بگین که عیدی چی دوست دارین بهتون بدم.
خواهشا به فکر قلب منم باشین فقط.
راستی امسال سال خرگوشه.
سال خرگوشی نازی داشته باشین.
معذرت میخوام این خرگوش کوچولوها چه جوری اومدن تو وبلاگ من؟؟

ا ا ا نیگا کن توروخدا





شاد و خوش و سر حال باشین.
عیدتون مبــــــــــــــارک !!!

هر کس بهایی می پردازد.
بعضی ها بهای رفتن.
بعضی ها بهای ماندن.
بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند.
بعضی ها می مانند بی دل بستن.
بعضی ها دل می کنند و میروند.
بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند.