
با صدای کوبیده شدن کفشای چند نفر به آسفالت داغ کوچه،ساعت 3 بعد از ظهر سه شنبه هفته قبل،اهل محل از خونه هاشون زدن بیرون.وقتی من اومدم دیدم که سهراب پسر اعظم خانوم داره به سرعت به سمت ته کوچه میره و سه نفرم دنبالشن.یکیشون ریشای بلندی داشت،یکیشونم قدش بلندتر از اون دو تا بود.پای سهراب توی جوی آب وسط کوچه سر خورد و افتاد.تا رفت دوباره بلند بشه اون سه تا بهش رسیدن و سهرابو حسابی کتک زدن.این بار اولی بود که یکی از بچه های محل با چندتا غریبه دعواش می شد و بقیه بچه هاازش طرفداری نمی کردن.انگار همه خشکشون زده بود.
سهراب بعد از مرگ پدرش همیشه خودشو از بقیه جدا میکرد.اصلا مث بقیه نبود.چندتا دوست مث خودش پیدا کرده بود و همش با اونا می پرید.یه جورایی تافته جدا بافته بود.
تا قبل از این حرفای خوبیم تو محل پشت سرش نمی زدن.می گفتن کلش بوی قورمه سبزی میده،هواییه،عقلش نمی رسه داره چیکار میکنه.
بیچاره اعظم خانوم.صدای جیغ و دادش گوش آدمو کر می کرد.زنا و مردای محل فقط نگاه می کردن و زهرا خانوم و خواهرشم اعظم خانومو دلداری می دادن.
از دماغ سهراب خون میومد.خیلی زدنش.سه تایی بلندش کردن و بردنش.این وسط توی سکوت خسته کننده کوچه فقط صدای آه و ناله و نفرینای اعظم خانوم شنیده میشد.تا اینکه صدای جعفر آقا بلند شد:« د آخه خواهر من،جای گریه و زاری باید بچتو ادب می کردی که لقمه بزرگتر از دهنش بر نداره.چطور کاری با بچه های ما ندارن؟چار تا بچه سوسول دور هم جمع شدن میخوان مملکتو عوض کنن،مگه الکیه آخه...»
اعظم خانوم بدون اینکه چیزی بگه،رفت تو خونه و درو بست.
چند دقیقه بعد،دیگه کسی تو کوچه نبود...
چند روز از اون قضیه گذشته.مادرم هر روز به اعظم خانوم سر می زنه.امروز می گفت:« طفلک اعظم خانوم مث دیوونه ها شده،یه تیکه پوست و استخون.حسین،به خدا اگه تو مث سهراب پسر اعظم خانوم بخوای دنبال این چیزا بری،همون روز به بابات میگم.»
این روزا یه حسی دارم.حوصله هیچ کسو ندارم.دیگه مث قبل با بچه های محل نمی پرم.یه جورایی ازشون خسته شدم.
چقد دلم واسه سهراب تنگ شده.با اینکه خیلی وقت بود دیگه باهام دوست نبود...
نمیدونم؛ خداکنه طاقت و تحمل مادرم از اعظم خانوم بیش تر باشه...