من هر روز تغییر می کنم

 

 

 اگر توانسته باشم درقلب یک انسان

 

پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم

 

زندگانی من پوچ نبوده است.

 

زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد

 

نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.

 

تنفر همان قدر خوب است که عشق

 

 ودشمن همانقدر خوب است که دوست.

 

برای خودت زندگی کن

 

زندگانی را  آنسان که خود می خواهی زندگی کن.

 

واز این رهگذر است که تو

 

باوفاترین دوست انسان خواهی بود.

 

من هر روز تغییر می کنم...

 

ودرهشتاد سالگی هم همچنان تجربه می آموزم

 

 وتغییر می کنم.

 

کارهایی را که به انجام رسانده ام

 

دیگر به من ربطی ندارد

 

دیگر گذشته است.

 

من برای زندگی هنوز نقدینه های بسیاری

 

در اختیار دارم.

 

(جبران خلیل جبران)

 

سلام،شب های دل کندن...

 

 

سلام ای ناله بارون،

سلام ای چشمای گریون

سلام،روزای تلخ من

هنوزم دوسش دارم...

سلام ای بغض تو سینه

سلام ای آه آیینه

سلام،شب های دل کندن

هنوزم دوسش دارم...

 

دلاویز ترین شعر جهان...

 

 

تو هم ای خوب من،این نکته به تکرار بگو

این دلاویز ترین شعر جهان را،همه وقت

نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو!

"دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس؛

"دوستت دارم" را با من بسیار بگو...

                                                (فریدون مشیری)

 

ماه من ...

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها زیر درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
میدانم . آری . نیستی . اما نمیدانم
بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو میافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
هر شب صدای پای تو میآمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب
ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست . اما حیف
ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من . بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را . یکنفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ماه امشب
طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بیگدار . امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

 

سهراب ...

 

 

با صدای کوبیده شدن کفشای چند نفر به آسفالت داغ کوچه،ساعت 3 بعد از ظهر سه شنبه هفته قبل،اهل محل از خونه هاشون زدن بیرون.وقتی من اومدم دیدم که سهراب پسر اعظم خانوم داره به سرعت به سمت ته کوچه میره و سه نفرم دنبالشن.یکیشون ریشای بلندی داشت،یکیشونم قدش بلندتر از اون دو تا بود.پای سهراب توی جوی آب وسط کوچه سر خورد و افتاد.تا رفت دوباره بلند بشه اون سه تا بهش رسیدن و سهرابو حسابی کتک زدن.این بار اولی بود که یکی از بچه های محل با چندتا غریبه دعواش می شد و بقیه بچه هاازش طرفداری نمی کردن.انگار همه خشکشون زده بود.

سهراب بعد از مرگ پدرش همیشه خودشو از بقیه جدا میکرد.اصلا مث بقیه نبود.چندتا دوست مث خودش پیدا کرده بود و همش با اونا می پرید.یه جورایی تافته جدا بافته بود.

تا قبل از این حرفای خوبیم تو محل پشت سرش نمی زدن.می گفتن کلش بوی قورمه سبزی میده،هواییه،عقلش نمی رسه داره چیکار میکنه.

بیچاره اعظم خانوم.صدای جیغ و دادش گوش آدمو کر می کرد.زنا و مردای محل فقط نگاه می کردن و زهرا خانوم و خواهرشم اعظم خانومو دلداری می دادن.

از دماغ سهراب خون میومد.خیلی زدنش.سه تایی بلندش کردن و بردنش.این وسط توی سکوت خسته کننده کوچه فقط صدای آه و ناله و نفرینای اعظم خانوم شنیده میشد.تا اینکه صدای جعفر آقا بلند شد:« د آخه خواهر من،جای گریه و زاری باید بچتو ادب می کردی که لقمه بزرگتر از دهنش بر نداره.چطور کاری با بچه های ما ندارن؟چار تا بچه سوسول دور هم جمع شدن میخوان مملکتو عوض کنن،مگه الکیه آخه...»

اعظم خانوم بدون اینکه چیزی بگه،رفت تو خونه و درو بست.

چند دقیقه بعد،دیگه کسی تو کوچه نبود...

چند روز از اون قضیه گذشته.مادرم هر روز به اعظم خانوم سر می زنه.امروز می گفت:« طفلک اعظم خانوم مث دیوونه ها شده،یه تیکه پوست و استخون.حسین،به خدا اگه تو مث سهراب پسر اعظم خانوم بخوای دنبال این چیزا بری،همون روز به بابات میگم.»

این روزا یه حسی دارم.حوصله هیچ کسو ندارم.دیگه مث قبل با بچه های محل نمی پرم.یه جورایی ازشون خسته شدم.

چقد دلم واسه سهراب تنگ شده.با اینکه خیلی وقت بود دیگه باهام دوست نبود...

نمیدونم؛ خداکنه طاقت و تحمل مادرم از اعظم خانوم بیش تر باشه...

 

بی نیاز ...




تو ،

مثل بوی بعد از بارش ِ

اولین باران شدید پاییزی می مانی

استشمام می شوی ،

من تو را نفس میکشم و می دانم

امشب

تمامم احساس خواهد بود ،

به خدا هیچکس بدون بوی باران نخواهد مرُد

تنها ، شاید ، چند شبی ، دلتنگ و بارانی باشد

 

پس هی نپرس آخرش چه می شود و به کجا می رسیم؟

عزیزم

من دوستت دارم ولی

هیچ نیازی به تو نخواهم داشت ،

من دروغ نمی گویم

فقط ، نیازمندت نیستم و دوستت دارم...


به خدا امروز

مشکل از آنجا آغاز می شود که ،

گدا می شویم و خود را

عاشق می نامیم ...


یاس ...

 

 

يه روز يه باغبوني ، يه مرد آسموني
نهالي کاشت ميون باغچه مهربوني
مي ‌گفت سفر که رفتم يه روز و روزگاري
اين بوته ياس من مي مونه يادگاري

هر روز غروب عطر ياس تو کوچه‌ها مي‌پيچيد
ميون کوچه باغا ، بوي خدا مي ‌پيچيد

اونايي که نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن که خوبي ياس ، باعث زشتيشونه
عابراي بي‌احساس پا گذاشتن روي ياس
ساقه‌هاشو شکستن آدماي ناسپاس

ياس جوون برگ اون ، تکيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه‌اي کاشت

هزار ساله کوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس
...

 

برای تو که معصومی و پاک و یادت همیشه در دلهای پاک جاری؛

تقدیم با چند قطره اشک...