سپندارمذگان مبارک !

                                 

                                                                                          

 

 سلام دوستای گلم.امیدوارم که حالتون خوب باشه.

۴ روز پیش روز ولنتاین بود.راستش به من که هیچکس کادو نداد.یعنی

 حقیقت کسی رو نداشتم که بهم هدیه بده.امیدوارم شماها کادوتون رو

 دوست داشته باشین.همینطور کسی رو که کادو رو بهتون داده.

امشب پنجشنبه نیست،چهارشنبه است ولی خب فردا جشن فاخر

 ما ایرانیا اســفندگان هست و روز عشاق ایرونی.هرچند بازم کسی رو ندارم

 که بهم کادو بده.

اول از همه ۲۹ اسفند،روز ســپندارمذ رو به همه شما دوستای نازنینم که

 نمیدونین وقتی نیستین چقد دلم تنگ میشه واستون تبریـــــــک میگم و در

 ادامه میخوام شمارو با این روز و این جشن بزرگ آشنا کنم.

من فقط خواهشم اینه که همه ما این جشن بزرگ رو دوست داشته

 باشیم؛بیشتر از ولنتاین و بیشتر از  هرروز دیگه ای که بخواد توی قلبهای

 بزرگ ما ایرونیا جای اسفندگان رو بگیره.

این شما و این معرفی روز عشق ایرانی،سپندارمذگان...
                                

 

ادامه نوشته

زیر باران بیا قدم بزنیم...

 

 

زير باران  بيا قدم بزنيم

 

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

 

نو بگوييم و نو بينديشيم

 

عادت كهنه  را به هم بزنيم

 

و ز باران كمي  بياموزيم

 

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

 

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

 

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

 

سخن از عشق خود به خود زيباست

 

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

 

قلم  زندگي  به دل است

 

زندگي  را بيا  رقم بزنيم

 

سالكم  قطره ها در انتظار  تواند

 

زير باران  بيا قدم بزنيم ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

دوستای گلم سلام.امیدوارم که حال همتون خوب باشه و لباتون خندون.

میخوام بگم که این آخرین باری بود که من بهتون خبر میدم که آپ کردم.

آخه یه مقدار تعداد لینکام زیاد شدن و باور کنید خیلی سخته که بخوام هر بار همه رو خبر کنم.

پس واسه این که به مشکلی بر نخوریم و خدایی نکرده کسی ازم دلخور نشه،این وبلاگ هر هفته پنجشنبه شب به روز میشه.

خوشحال میشم قدمتون رو چشام بذارین.امیدوارم مطالبم رو دوست داشته باشین.

دوستون دارم.همتون رو به خدا میسپارم.

 

خداوند...

    

        

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت...


جمله آخر:توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی ....
پـــس هیـچ وقـت بـه اطرافت سنگ پرتاب نــــــــــــــــکــــــــن!!
چون اولین چیزی که مــیـــشـــکــنــــه ...
دنیــای خــود توئه..!