روبان آبی

     

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى

 کند.

 
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها

 بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ

می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذارى

 هستم.»

 
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این

 کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.  آموزگار به هر

 دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از

 مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و

 ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش

 کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان

 شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در

 برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را

 به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:  ما در حال انجام یک

 پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا

 کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.  مدیر جوان چند

 ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت

 داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین

 می‌کند.  رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت

 که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش

 بچسباند.

 
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه

 کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد

 و گفت:لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى

 قدردانى کنید.  مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را

 به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند

 این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم

 می‌گذارد.

 
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر 14 ساله‌اش نشست و به

 او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که

 یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر

 نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.  می‌توانى تصور کنی؟  او فکر می‌کند

 که من یک نابغه هستم!  او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که

 روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.»

 
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به

 وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه

 می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر

 تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.  مشغله کارى من بسیار زیاد

 است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به

 خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که

 همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.


امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و

 مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.  تو در کنار

 مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى

 و من دوستت دارم.


آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.  پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به

 گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به

 پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:  « پدر، امشب قبل از این که به خانه

 بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان

 توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»

 
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من

 اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در

 اتاقم است.. پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.

  فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر

نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او

 تاثیرگذار بوده‌اند.

 
 مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد...

 یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در

 زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.

 
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:



« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواندتاثیرگذار باشد. »


همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی

 کنید.  یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم


می‌توان فرستاد!  من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی

 که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من

 دادند تقدیم می کنم...

 

عشق هرگز نمی میرد

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.

زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.

این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.

منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴برمی گشت.
هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمیرود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.

در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه میکردند.

در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دونبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند.

این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.

هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱سال ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.

 

وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد.

آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمن برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد عشق هرگز نمیمیرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد.

آرزوهای بر باد رفته...

 

                      

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

“” گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند"

راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج

 روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم  خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

هیچوقت زود قضاوت نکن

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید...

که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

روزت مبارک پدر...

       

 

سلام پدر...

باز هم من...

با این که روی دیدنت را ندارم اما آمده ام پدر...

دیگر بار به نزدت آمده ام و امید بخشش دارم.بخشش من،ما و آنان...

آنانی که تنها برای چند روز بیش تر زنده ماندن قلم بر دست میگیرند واز تو و بزرگواریت ناجوانمردانه بد می نویسند.

گرچه تو بزرگتر از آنی که آنها را نبخشی...

پدر شنیده ام دیگر نامی از تو در کتیبه ها نیست؛نه... اندوهگین مشو پدر... .سبب این کار فراموشی تو نیست.این به آنست که ما سزاوار شنیدن نام تو نیز نیستیم پدر...

می دانم پدر...سخت است؛ویران کننده است که در این خاک... در ایران تو کوروش... دیگر یادی از تو نیست...

اما ما هیچگاه تو را تنها نخواهیم گذاشت پدر؛هیچگاه...

امروز روز توست کوروش و تو تنها نیستی... دل هایی از نژاد آریایی پناهگاه توست و تو تا ابد در آنها آرام خواهی گرفت...

روزت مبارک پدر...

 

آیا میدانید ؟!

 

- آيا می دانید که طولاني ترين دوران پادشاهي بر اساس مدارك تاريخي متعلق به پادشاه مصر ميباشد كه تقريبا" دو هزار و سيصد سال پيش از ميلاد در زماني كه نوزادي بيش نبود تاج گذاري كرد و سلطنت او نود و چهار سال بطول انجاميد.



- يک پارادوکس
سقراط گفته يوناني ها دروغگو هستند ولي خود سقراط هم يونانيه پس دروغ ميگه که يوناني ها دروغ ميگن پس يونانيها راستگو هستند و سقراط هم که يک يونانيه پس راستگوست پس راست ميگه که يونانيها دروغگو هستند پس...........آخر يونانيها دروغگواند يا راستگو !؟



- ايا می دانید که در حال حاضر بيش از 6 ميليون اختراعات وجود دارد که توماس اديسون با 1093 اختراع رکورد را در دست دارد.
 


- ايا ميدانیدنور ميتواند دور کره ی زمين (خط استوا) را 7.5 بار در 1 ثانيه طی کند.



- الكترون معناي يوناني كهربا است كهربا ماده اي است كه در مالش به پارچه پشمي باردار شده و خرده هاي كوچك كاه را جذب مي كنداين ربايش بعلت نيرويي مرموز اتفاق مي افتد كه يونانيان آن را الكتريسيته ناميده اند.
 


- يکي از شديدترين نعره ها در بين حيوانات به شير آفريقايي تعلق دارد صدای نعره آنها تا سه کيلومتری شنيده ميشود اسب آبي هم جزء حيواناتي ست که داری نعره بلندی ميباشد ، تا آنجا که حيوانات آبي در زير آب نعره آنها رو ميشنوند ولي با همه اين اوصاف شديدترين نعره ها متعلق به والها مي باشد آنها ميتوانند نعره ای معادل دويست دیسيبل توليد کند برای مقايسه بايستي بگويم که اين نعره از صدای موتور يک جت بيشتر مي باشد.



- آيا می دانید که شهر ممنوع واقع در پكن در كشور چين بزرگترين قصر پادشاهي جهان است اين قصر شامل هفده قصر و پنج تالار ميباشد.

 

- اولين شبکه ی تلويزيوني جهان (شبکه انگلستان bbc )در سال ۱۹۲۹ پخش برنامه های ازمايشي را اغاز کرد و در سال ۱۹۳۹ برای اولين بار در جهان اين برنامه ها منظم و دايمي شد

 


- آيا ميدانستي گزنه براي درمان رماتيسم، درد كمر در ناحية دمبالچه، درد لگن خاصره ( درد اعصاب كمر ) و نيز درمان بيماريهاي مثانه، مجاري ادراري و كليه بسيار مفيد است



- ايا مي دانستيد ايا ميدانستيد درجه حرارت بالاترين قسمت يك شعله به 1540 درجه ميرسد در حالي كه پايين ترين قسمت ان فقط 300درجه حرارت دارد
 


- ايا ميدانيد ۶۰٪ از ماهواره های جهان نظامی و ۴۰٪ بقيه غير نظامی است.

عکس های فانتزی(سری سوم)

سلااااااااااااااااااااااااااااام.اینم سری سوم از عکسای فانتزی که خیلیا گفته بودن بذارم.این عکسا تقدیم به شما دوستای خوبم مخصوصا ستاره خانوم.

 

   

ادامه نوشته

خواب

 

 

خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟



گزيده ای از قصيده آبی خاکستری سیاه
حميد مصدق

قدرت اندیشه

    

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .


در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.