بی سرزمین تر از باد

آخرین بار که اینجا چیزی نوشتم 8 مهر سال 91 بود ...
وای ... یکسال و نیم پیش :)
دلم برای دوستای وبم تنگ شده.
اگه بخوام اسم ببرم می ترسم کسی رو جا بندازم.
سه سال میگذره از وبلاگ ساختنم.و همه ی اتفاقای تلخ و شیرینی که این وسط افتاده
ینی اینکه من سه سال دیگه زندگی کردم ...
همیشه این اتفاقا هستن که با افتادن یا نیفتادنشون زندگی مارو می سازن.
اگه امروز ماشینو نیم متر اون طرف تر پارک کنم،می دونم که زندگی شهردار رو هم تغییر میدم
اما اعتنایی نمی کنم...
نمیدونم چرا ...
شاید بخاطر اینکه اتفاق ها هم هیچ اعتنایی به ما نمی کنن.و می افتند و نمی افتند ...
شاید دنیای اتفاق ها یه دنیای موازیه با دنیای ما آدما،با این تفاوت که اونا میتونن تو زندگی ما سرک بکشن اما ما نه ...

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 10:11 توسط امین|



کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود ؟
بی تو از آن کوچه هم تنها ترم . . .



نوشته شده در شنبه 8 مهر1391ساعت 15:32 توسط امین|



این منم...

به خدا خود خود خودمم


نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 2:40 توسط امین|

نه امیدی و نه آرزوئی و نه آینده و گذشته‌ای. چهارستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شبها به وسیله‌ی دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم

و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم.
مسخره‌بازی ادامه دارد!

صادق هدایت

نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1391ساعت 13:45 توسط امین|



ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی، نه از روی مجاز

یک چند در این بساط بازی کردیم

رفتیم به صندوق عدم، یک یک باز

"خیام"


نوشته شده در جمعه 31 شهریور1391ساعت 14:38 توسط امین|



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت